تبليغاتX
سكوت
 

تقصیراتم تورم کرده !!

 عرضه بیشتر از تقاضاست .

 مد و میانه و میانگین هم ندارد.

 هر چقدر خدا یارانه ها را افزایش می دهد و تبصره متممش می کند، توقعات هم بالاتر می رود.

دیگر عمده ای گناه می کنیم . فله ای ،جریب جریب، هکتار هکتار جهنم را به نام می زنیم.

 صغیر و کبیر هم ندارد . به احدی رحم نمی کنیم.

 دنیای نفس گیری شده .قدم به قدم ، نفس به نفس به سوی نابودی پیش می رویم .

در این عبور بی ثمر، پیوسته از یکدیگر سبقت می گیریم.

 حتی در خلوت خویش هم گناه احتکار می کنیم

+ نوشته شده توسط تنها در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 15:42 |
فضای دلم کم شده ،هر روز تنگ تر می شود .

من پریشان، تو را می خوانم.

 حال و هوای عجیبی دارم.

 چشمانم به وضوح از حجم تو خالی شده .

بت وجودت را انگار ابراهیمی شکسته .

خس خس سینه ام را می شنوی !!!! از طنین گام های توست برشکسته های قلبم .

تو پاییز که نه ،برگ ریزان بهاری ام را رقم زدی.

این سکوت سنگینت برساقه حضورم تبر می زند.

کمی رحم داشته باش ای یوسف من!!!

+ نوشته شده توسط تنها در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 11:0 |
خوش به حالش

همه چیز دارد و هیچ ندارد

به جز وزن خودش هیچ یک از آن همه چیز را تحمل نمی کند

دیوار را می گویم

ببین چه معصومانه رازهایتان را می شنود و همه را در دل نگه می دارد

ببین چه عاشقانه پنجره را در آغوش گرفته و آسمان را ، خورشید را ،ستاره ها را و...

.........

هر روز بر قلبش ، تمام بدنش پا می نهیم

آنجا که عرق از پیشانی مادری چکید و تار و پودش شد

آخ هم نمی گوید

می بینی ! فرش اتاقم از قامت پدربزرگ هم خمیده تر است.

............

نفس نفس می زند

اینقدر تند تند لحظه ها را شمرد که تقویم به آخر رسید

حال مدت هاست که روی ۰۰:۰۰ متوقف شده

در چارت علائمش نوشتیم ، مرگ ساعت صفر عاشقی

+ نوشته شده توسط تنها در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:23 |
چرا ؟ (از دیدگاه  دکتر شریعتی )

این است که ملتی ایمان و عشق دارد و قرآن و نهج البلاغه دارد و علی و فاطمه دارد و

حسین و زینب دارد و یک تاریخ سرخ دارد و سرنوشتش سیاه است.

 فرهنگ و مذهب شهادت دارد و مرده است .

من فریاد خشمگین سرزنش آمیزی را می شنوم ،فریاد بر سر گروه دانشمندی که

مسئول عقاید مردم اند و مأمور اسلام محمد و تشیع علی .

فریادی که نمی دانم از حلقوم علی بر می آید یا از عمق ناخودآگاه مردم که :به چه و چه ها مشغولید؟

از چه سخن می گویید ؟

 در طول این سال های دراز کو  یک کتابی برای مردم تا بدانند که در این قرآن چیست ؟

به جای این همه حمد و ثنا و شعر و تصنیف و نوحه و طنبور در عشق مولا ،چرا زبان مرا در میان مردم

بسته اید ؟

علت اصلی عقیم ماندن ایمان ما به اسلام و محمد و دادعلی و کارحسین این است که

 اینها را نمی شناسیم !...

به اینها عشق داریم اما شعور نداریم ،  محبت هست و معرفت نیست.

 راز این معما که این دین حیات چرا به ما حیات نمی بخشد این است که مردم ما به آن

 ایمان دارند اما آگاهی ندارند.

 چه کسی باید این آگاهی را می داد؟ عالم....

اگر مردم ما از پیشوایان مذهبشان فقط چند اسم می دانند و چند معجزه و کرامت و مدح و منقبت

 و از تمام زندگیشان، روز ولادتشان و  شب وفاتشان را و دیگر هیچ ، مقصر عالم است.  

شناختن است که ارزش دارد و اثر .

  ایمان و عشق پیش از شناختن و انتخاب کردن هیچ نمی ارزد .

قرآنی که نخوانند و نفهمند با هر کتاب دیگری ،با هر دفتر سفیدی برابر است .

 برای همین است که آن همه تلاش می کنند که قرآن را نخوانیم و در آن نیندیشیم و نفهمیم  

حتی به این بهانه که ما قرآن را نمی فهمیم و به این بهانه که تفسیر به عقل ممنوع است و حرام!

 برای همین است که قرآن فریاد می زند که :       افلا یتدبرون القرآن

و در جواب دشمنانش که با لحنی دوستانه و از روی دلسوزی قرآن را خیلی خیلی مشکل معرفی

می کنند تا مردم را با آن بیگانه کننند ،به تکرار تصریح می کند که :

 و لقد یسرنا القرآن للذکر فهل من مذکر      قرآن را برای یادآوری آسان کردیم ،آیا هست یاد آوری

 (۴ مرتبه در یک سوره کوچک )

و این چنین است  که فاطمه چهره ای در پشت مدح و ثناها و گریه ها وناله های همیشگی پیروانش

پنهان مانده است.                

+ نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 0:29 |
 

روزها در حصار اضطراب تو آه می کشند . به ناچار از تو عبور می کنند.

 سختی عبورشان برتارهای پیله ات می کوبد .

تو بی اعتنا ،آنها در تلاطم ، تو در اندیشه هجرت بانگ کوچ می زنی .

پیله ات تو را زندانبان نیست که پیله در حصار توست .

سنگینی نگاهت به عقربک های ساعت شرمی به دل دیوار می نشاند .

مسیر تو را به خو د می خواند، تو دعوت شده ای به بزم پروانگان .

پیله دیگر تحمل نگاه های خیست را ندارد.

در این پیله مدت هاست لب هایت را به خنده از هم باز نکرده ای .

سریع تر از عبور باد از کنارمان می گذری .

من تو را از تو طلب می کنم .

خواسته ام تنها،سهم من از وجود توست . 

تنهایی از آن خدایی ست که خدای من و توست .

خدایی که قلم های من و تو ،خدایی که قدم های من و تو ،خدایی که بار سنگین امانت کلام به

دست های من و تو ،خدایی که بزرگی احساس زیبای من و تو.... همه در حیطه ارادة اوست .

قدم بر می داریم نه برای اینکه رفته باشیم ، برای اینکه اراده او را اجابت کرده باشیم .

نه تو ، نه من و نه هیچ یک از خاک نشینان این سرزمین انعکاسی ،حتی در

خالی ترین لحظه های حضورمان هم تنها نیستیم .

احساست را به من بده .

به من بگو سهم من از حضور تو ، تمام خنده ها و اشک های تو ،تمام لحظه های پر ز اضطراب تو ؟

من از تو تنها سهم خود می خواهم ........

+ نوشته شده توسط تنها در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 23:38 |
خستگی در وجودم پرسه می زند، صدای گام هایش را به وضوح  می شنوم.

سکوت می کنم .چشمانم را می بندم و در خیال خود کلافی می سازم سر در گم.

از کلاف،پیله می سازم . پیله را خانه می کنم . ساکن خانه می شوم .

تنهایی را به چشمانم هدیه می کنم.

 از خودم دلگیر می شوم

گریه می کنم ......

اشک را میهمان سفره ام می کنم .

سفره ای که برای یک نفر مهیا کرده ام.

تنهایی را بهانه می کنم .

پیله را پاره می کنم. . .

پروانه می شوم !!!!!!!!!!!

پرواز را تجربه می کنم.

باز هم گریه می کنم ..............

+ نوشته شده توسط تنها در دوشنبه نهم دی 1387 و ساعت 15:47 |
ديروز ساختمان قديمي كنار خانه ما مرد

لحظه مرگش را تمام كوچه نظاره گر بودند 

در ميان انبوهي از نگاه هاي بي تفاوت ، چشمهاي كودكي خردسال كه آن

طرف ايستاده بود، نگران فردا ، فردايي كه پشت خانه قديمي دیگر محل هميشگي قرار هايشان نبود.

چه آرام فرو ريخت

چه مظلومانه مرد

چه باشكوه بود نگاه آخرش به كوچه .

نفس عميقي كشيد. مرگش گرد داغي به دل كوچه ما پاشيد .

 

******************

امروز افتاب از بلندي شانه هاي كوه فرو ريخت

امروز برجي كنار خانه ما متولد شد

امروز خورشيد پنجره اتاقم مرد

+ نوشته شده توسط تنها در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت 18:56 |
نگاهم به آسمان خیره شده

انگار آن ستاره سمت چپ به من اشاره می کند.

 با من سخن می گوید ؟!!!

چشمک می زند . منظورش را نمی فهمم .شاید او نیز تنهاست و مرا همبازی خود کرده.

شاید من او را سرگرم می کنم .

سرم را پایین می اندازم تا نگاهم به آسمان گره نخورد.

اما از بخت بد روی زمین هم گودالی از آب پر شده!!!!!......

هولمز + تاتل = چه شود !!!

 

+ نوشته شده توسط تنها در جمعه هفدهم آبان 1387 و ساعت 20:20 |
سکوت می کنم .

آرام و بی صدا لحظه ها را ورق می زنم. غبار از خاطره ها پاک می کنم .

دوباره صدای شکستن خود را در آن غروب غم انگیز پاییزی به وضوح می شنوم.

 در این نبش قبر بی ثمر ،لحظه های شیرین را چند بار تکرار می کنم.

 قلم را به بازی گرفته ام .می نویسم پاک می کنم .با خودم می جنگم چه جنگ نابرابری.

 گذشته ها و لحظه ها در فراموش شدن از یکدیگر سبقت می گیرند .

به خودم می اندیشم ،به فرصت هایی که چه آسان از دست رفت .!!!!

به روزهایی که بی هدف ،پیاپی آمدند و رفتند بی آنکه حتی لحظه ای به خاطر من درنگ کنند .

به آدم هایی که هستند ولی بودنشان چیزی را تغییر نمی دهد .کاش هرگز نمی دیدمشان.!!!!!!!! هرگز

آه که چقدر دلم می خواهد تغییر کنم و دوباره آهنگ تولد را برایم زمزمه کنند .

کاش لبخند زمانه را ،دوباره می دیدم .

به تو می اندیشم. به تو که هر لحظه کنارم هستی . به تو که فضایم سرشار از حضور توست.

به تو که تنها شنونده نجواهای دل تنها هستی. به تو که سنگ صبورم ، تمام غرورم ،بود و نبودم تویی .

 تو که تنها پناه لحظه های تنهایی تنها  هستی .

 به تو که تپش قلبم در نی نی این دقایق بهانه ای ست برای با تو بودن . به تو می اندیشم ...............

تنهایم مگذار. با من بمان .......... 

 

+ نوشته شده توسط تنها در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 19:7 |
گام هایم را سریع تر برمی دارم . فاصله قدم هایم را بیشتر

می کنم .                            

تمام تلاشم را به کار می برم ،اما زندگی سریع تر از آن است که من

این گونه به آن برسم .  

نمی دانم سرعتش چند کیلومتر بر ثانیه است .

خسته شده ام .!! توانم به صفر نزدیک و نزدیک تر می شود.

 به ناچار توقف می کنم .سکوتی مبهم فضا را پرکرده .

انگارحلقه ای به دور گردنم پیچیده که لحظه به لحظه تنگ تر می شود .

احساس خفگی می کنم .

 دراین روزگارکه هر چیزی بهانه می خواهد، نمی دانم این جا هوا کم 

است یا بهانه برای زندگی ؟

نمی دانم بهانه مرگ چیست؟ کدامین سکوت بهانه مرگ می شود ؟!!

مرگ زندگی ،مرگ انسانیت ، مرگ احساس و آدمیت ، مرگ ...

سوالی به مغزم تلنگر می زند : آیا منم بهانه ام ،خدایا بهانه چی؟

+ نوشته شده توسط تنها در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 19:41 |
درونم غوغایی بر پا شده .

از خودم در شگفتم چگونه کوتاه آمدم ؟

 چگونه اجازه دادم زبانم هر چه می خواهد بگوید و قلم هر چه می خواهد بنویسد !!!!!!

 چگونه اجازه دادم دفترم هر آنچه قلم می گوید در  خود بریزد ؟

چرا مانع لغزش قلم بر پیکر دفترم نشدم؟

 اکنون قاصرم از گفتن شدت ندامتم و اینکه چقدر دلم می خواهد زمان به عقب باز گردد و .....

 ولی چه سود ، چه سود از این همه گلایه !!!!!!

مگر چیزی تغییر می کند از پشیمانی من ، یا زمان به عقب باز می گردد .

انگشت حیرت به دهان گرفته ام . بر آونگ تردید سوار شده ام  و در بازاری قدم می زنم که کالایش چیزی جز

حسرت نیست.

 دلم شکسته و چیزی مرهم زخم عمیقش نمی شود .

به که بگویم که چه کرده ام ؟ نزد چه کسی به گناهم اعتراف کنم ؟

شکایتم را به کدام دادگاه ارائه کنم ؟

در این بحبوحه بی عدالتی ،میان مردمان این آشفته بازار، فریاد دادخواهی ام را به گوش کدامین قاضی می توانم

زمزمه کنم ؟

تو بگو چه کنم ؟تو بگو مقصر کیست ؟تو بگو قصور چیست ؟

تو می گویی یا نه ؟تو می گویی یا باز هم من بیهوده سخن بگویم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

+ نوشته شده توسط تنها در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 20:53 |
این روزها

روزها به تندی نفس های ما می گذرند .

حتی گاهی سرعت عبورشان به مانند وقتی ست که نفس نفس می زنیم .

در این عبور برق آسا حیران و سرگردان مانده ایم در خویش.

دست به دست سکون داده ایم،بی آنکه برای آرزوهایمان قدمی برداریم.

 آرزوها نیز یکی پس از دیگری پژمرده می شوند .

هر شب ستاره ای از آسمانمان کم می شود و در نقطه ای از این دنیای پهناورامیدی می میرد

انگار به سکون عادت کرده ایم! عادت کرده ایم که بپذیریم هر آنچه را

اتفاق می آفتد ....

عادت کرده ایم به حسرت خوردن ، به یک جا ماندن ...

عادت کرده ایم به عادت کردن!!!!

تلاش از ما روی گردان شده  . سکوت آهنگ اعتراض هایمان شده .

حتی سکوتمان هم تکراری شده .

یکنواختی بر تمام دنیایمان،آرزوها و حتی افکارمان سایه افکنده. 

سایه اش بسی سنگین است.

 از سنگینی سایه اش پایه های سست حضورمان ترک برداشته .

چیزی به فرو ریختنش نمانده. بیدار نمی شوید ای افکارهای پوسیده .

بیدارنمی شوید ای قلب های افسرده....

چرا طنین گام های نابودی ناقوسی نمی شود برای به صدا در آمدن گوش هایتان ؟!!!

برای بیدار شدن چشم های خوابتان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط تنها در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 و ساعت 12:53 |


Powered By
BLOGFA.COM